از تردید درونی تا نگرانی بیرونی

از تردید درونی تا نگرانی بیرونی سفری در ذهن یک رهبر سازمانی

 

سفری در ذهن یک رهبر سازمانی

 

صدای آرام همهمه پس‌زمینه کافه، تضاد دلنشینی با سکوت سنگینی داشت که بین من و مراجع در آن سوی میز شکل گرفته بود. نور ملایم آفتاب بعدازظهر از پنجره‌های قدی عبور می‌کرد و هاله‌ای طلایی بر گرد لیوان‌های نیمه‌پر قهوه و چهره‌های درهم‌رفته می‌انداخت. روبروی من، آقا فرهاد خان نشسته بود؛ مدیری میانسال، با تجربه‌ای که خطوط ظریف کنار چشمانش گواهش بودند، اما این روزها سایه‌ای از تردید و فرسودگی بر چهره‌اش سنگینی می‌کرد.

«استاد، می‌دانید، هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم این حس را از خودم دور کنم.» آقا فرهاد با صدایی که اندکی گرفته بود، گفت. فنجان قهوه‌اش را که بخار اندکی از آن بلند می‌شد، بین دستانش می‌چرخاند. «احساس می‌کنم پرسنل آنطور که باید و شاید، وفادار نیستند. هر لحظه ممکن است کسی به بهانه‌ای برود و تمام زحمات و سرمایه‌گذاری ما بی‌نتیجه بماند.»

نگاهش را از فنجان گرفت و به چشمان من دوخت. در عمق نگاهش، ترکیبی از نگرانی، خستگی و نوعی رنج پنهان موج می‌زد. این چندمین جلسه‌ای بود که آقا فرهاد این دغدغه را به شکل‌های مختلف مطرح می‌کرد. او مدیرعامل یک شرکت تولیدی متوسط اما رو به رشد بود و به نظر می‌رسید که این مسئله، سایه‌ای عمیق بر تصمیمات و حتی روحیه او انداخته است.

«آقا فرهاد، اگر اجازه بدهید، کمی بیشتر در مورد این حس صحبت کنیم. چه نشانه‌هایی باعث می‌شود که شما اینطور فکر کنید؟ آیا تجربه خاصی بوده است که این احساس را در شما تقویت کرده باشد؟» سعی کردم با لحنی آرام و همدلانه فضا را برای او امن‌تر کنم.

«خب، نشانه‌ها زیاد است. مثلاً همین چند وقت پیش، یکی از نیروهای کلیدی بخش فروش، بعد از سه سال کار، به یک شرکت رقیب رفت. با اینکه ما سعی کرده بودیم شرایط خوبی برایش فراهم کنیم. یا مثلاً می‌بینم که بعضی از پرسنل در گروه‌های دوستانه‌شان مدام از شرایط کار گلایه می‌کنند، در حالی که مستقیماً چیزی به من نمی‌گویند. احساس می‌کنم یک جور نارضایتی پنهان وجود دارد و این من را نگران می‌کند که هر آن ممکن است موجی از استعفاها راه بیفتد.»

مکثی کرد و ادامه داد: «سرمایه‌گذاری روی آموزش نیروها، زمان و انرژی که برایشان می‌گذاریم… همه اینها با این فکر که شاید فردا دیگر اینجا نباشند، بی‌معنی می‌شود. احساس می‌کنم اعتمادم به آنها کم شده و این موضوع، نحوه برخوردم را هم تحت تاثیر قرار داده است. ناخودآگاه سخت‌گیرتر شده‌ام، بیشتر کنترل می‌کنم و این هم احتمالاً جو خوبی در سازمان ایجاد نمی‌کند.»

حرف‌های آقا فرهاد برایم آشنا بود. این یکی از دغدغه‌های رایج بسیاری از مدیران و رهبران سازمانی در ایران است. در شرایط اقتصادی و اجتماعی کنونی، حفظ نیروهای متخصص و وفادار به یک چالش جدی تبدیل شده است. اما نکته‌ای در لحن و کلام آقا فرهاد وجود داشت که فراتر از نگرانی‌های معمول به نظر می‌رسید.

«آقا فرهاد، شما گفتید که اعتماد شما به پرسنل کم شده است. آیا این حس بی‌اعتمادی، فقط محدود به حوزه وفاداری آنهاست؟ یا در جنبه‌های دیگر کارشان هم این احساس را دارید؟»

«نه، در مورد کیفیت کارشان معمولاً مشکلی ندارم. بیشتر بحث همین ماندگاری و تعهدشان است. اینکه واقعاً قلبشان برای این سازمان می‌تپد یا فقط به دنبال یک پله برای پیشرفت شخصی‌شان هستند.»

چند لحظه سکوت کردم و به چهره‌اش خیره شدم. می‌توانستم حجم زیادی از مسئولیت و دغدغه را در نگاهش ببینم. «آقا فرهاد، اگر کمی عمیق‌تر به این موضوع نگاه کنیم… آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که این حس عدم اعتماد به وفاداری پرسنل، از کجا نشأت می‌گیرد؟ آیا ممکن است ریشه‌های آن در جای دیگری باشد؟»

او کمی جا خورد. انگار این سوال، زاویه دید جدیدی را برایش باز کرده بود. «ریشه‌هایش در جای دیگر؟ منظورتان چیست استاد؟»

«خب، فرض کنید یک مدیر یا رهبر، خودش به خودش اعتماد کافی نداشته باشد… به توانایی‌هایش برای ایجاد یک محیط کار جذاب و پویا، به تصمیماتش در جهت رشد سازمان و افراد، به اینکه واقعاً لایق وفاداری پرسنلش باشد… آیا ممکن است این عدم اعتماد درونی، به شکل یک سایه بر نگاهش به دیگران هم بیفتد؟ و باعث شود که مدام نگران از دست دادن کسانی باشد که فکر می‌کند شاید بهتر از او پیدا کنند؟»

آقا فرهاد سکوت کرد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. انگار در ذهنش در حال کندوکاو بود. بعد از مدتی طولانی، نفس عمیقی کشید و گفت: «راستش استاد… چند وقت پیش، درگیر یک تصمیم‌گیری مهم در سازمان بودم. خیلی مردد بودم که کدام راه را انتخاب کنم. ترس از شکست، ترس از نارضایتی سهامداران… اینقدر درگیر این ترس‌ها بودم که حتی شب‌ها درست نمی‌توانستم بخوابم. در نهایت هم یک تصمیم محافظه‌کارانه گرفتم که الان حس می‌کنم شاید بهترین گزینه نبود.»

صدایش آرام و اعترافی بود. «از آن زمان به بعد، یک جور حس ناامنی در وجودم شکل گرفته. احساس می‌کنم شاید آن مدیر قاطع و بااعتمادی که قبلاً بودم، نیستم. مدام به این فکر می‌کنم که آیا لیاقت این جایگاه را دارم؟ آیا می‌توانم سازمان را به درستی هدایت کنم؟»

حالا فهمیدم. قطعه گمشده پازل پیدا شده بود. نگرانی آقا فرهاد از عدم وفاداری پرسنل، شاید انعکاسی از عدم اعتمادی بود که خودش به خودش پیدا کرده بود. او سعی می‌کرد با کنترل بیشتر و نگرانی مداوم از رفتن نیروها، این حس ناامنی درونی را پنهان کند، در حالی که ریشه اصلی مشکل در جای دیگری قرار داشت.

«آقا فرهاد ، به نظر می‌رسد که شما دست روی نکته مهمی گذاشتید. وقتی ما به خودمان اعتماد نداریم، ناخودآگاه این حس را به دیگران هم فرافکنی می‌کنیم. ما نگرانیم که آنها ما را ترک کنند، چون در عمق وجودمان، شاید باور نداریم که آنقدر ارزشمند هستیم که بمانند. تلاش برای ایجاد اعتماد در بیرون، بدون داشتن اعتماد در درون، مثل ساختن خانه روی شن‌های روان است.»

نگاهش را دوباره به من دوخت. این بار، در عمق چشمانش، بارقه‌ای از فهمیدن دیده می‌شد. «یعنی… من به جای اینکه نگران وفاداری پرسنل باشم، باید روی اعتماد به خودم کار کنم؟»

«دقیقاً. اعتماد یک حس دوطرفه است. وقتی شما به خودتان و توانایی‌هایتان اعتماد داشته باشید، این حس به اطرافیانتان هم منتقل می‌شود. وقتی شما به عنوان یک رهبر، با قاطعیت و اطمینان تصمیم می‌گیرید، وقتی ریسک‌های سنجیده می‌پذیرید و از اشتباهاتتان درس می‌گیرید، این باعث می‌شود که پرسنل هم به شما و مسیر سازمان اعتماد کنند. وفاداری، نتیجه‌ی اعتماد و حس تعلق است. حسی که وقتی افراد باور داشته باشند که شما به عنوان رهبر، به صلاح آنها و رشدشان اهمیت می‌دهید، در آنها شکل می‌گیرد.»

آقا فرهاد چند لحظه در سکوت فرو رفت. انگار در حال پردازش این ایده جدید بود. سپس سرش را تکان داد و لبخند کمرنگی بر لبش نشست. «حرف‌هایتان خیلی منطقی است استاد. تا به حال از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم. تمام تلاشم این بود که با ایجاد قوانین سخت‌گیرانه‌تر یا ارائه بسته‌های تشویقی، وفاداری بخرم، در حالی که شاید مشکل اصلی در نگاه خودم بود.»

«همینطور است. اولین قدم برای جلب اعتماد دیگران، اعتماد به خودتان است. به نقاط قوتتان یادآوری کنید، به دستاوردهای گذشته‌تان افتخار کنید و بپذیرید که هیچ کس کامل نیست و اشتباه کردن بخشی از مسیر رشد است. وقتی شما با خودتان در صلح باشید و به توانایی‌هایتان ایمان داشته باشید، آن وقت می‌توانید یک فضای امن و قابل اعتماد برای پرسنلتان هم ایجاد کنید. فضایی که در آن، وفاداری نه یک اجبار، بلکه یک انتخاب آگاهانه خواهد بود.»

ادامه جلسه به بررسی راه‌های تقویت اعتماد به نفس در آقا فرهاد و برنامه‌ریزی برای ایجاد یک محیط کاری شفاف و مبتنی بر اعتماد متقابل گذشت. او رفته رفته متوجه شد که نگرانی‌هایش در مورد وفاداری پرسنل، بیشتر یک علامت هشدار بود؛ هشداری از یک شکاف درونی که نیاز به ترمیم داشت. او فهمید که برای ساختن یک تیم وفادار، ابتدا باید به رهبری وفادار به خودش تبدیل شود.

 

میانگین امتیاز 0 / 5. تعداد آرا: 0

دیدگاهتان را بنویسید

برای ارسال دیدگاه، نیاز است که وارد حساب کاربری خود شوید